دستی به روی شانه ات،
دست دیگری گرم میان یکی دست،
آن دست دیگر, قفلی به کمرگاه قفل
سرها به موازات هم،
نگاه در نگاه.
نفس ها کشدار و هم زمان.
قدم ها با هم و نیم نیم ،
در جا و در هم - دور.
دم-بازدم
باز , دم-بازدم، دم
زمین به گرد خورشید می گردد
و خورشید به گرد تو و من , ما
به گاه شعر گاه.
عین شین قاف،
کلام می شود
و روز و شب پیدا و نا پیدا , گم.
شماره لحظه های از تو گفتن است
و باقی لحظه ها , انتظار.
تا شعر دیگری بروید
و دستی میان دست
و دستی به روی شانه ای
برای چشمانی نمی نویسم که ببیند.
یا صدایی که بخواند.
و یا دستانی که لمس نماید هجا به هجا.
تنها بهانه،
حضور سایه ای ست
که از پشت سر می آید.
دستانش را بر من حلقه می کند.
به نجوا کلماتی را می خواند که به صدای رودخانه می ماند،
که با تپش قلبم می آمیزد در بستر رود.
و طنینی موج می افکند که بیشتر گرما ست است تا کلمات یا اصوات .
و سکونی که رسیدن است به ابدیتی که دریاست.
رود
قصیده بامدادی را
در دلتای شب
مکرر می کند
و روز
از آخرین نفس شب پر انتظار
آغاز می شود
و- اینک- سپیده دمی که شعله چراغ مرا
در طاقچه بی رنگ می کند
تا مر غکان بومی رنک را
در بوته های قالی از سکوت خواب بر انگیزد،
پنداری آفتابی است
که به آشتی
در خون من طالع می شود
***
اینک محراب مذهبی جاودانی که در آن
عابد و معبود عبادت و معبد
جلوه یی یکسان دارند:
بنده پرستش خدای می کند
هم از آن گونه
که خدای
بنده را
همه برگ وبهار
در سر انگشتان توست
هوای گسترده
در نقره انگشتانت می سوزد
و زلالی چشمه ساران
از باران وخورشید سیراب می شود
***
زیبا ترین حرفت را بگو
شکنجه پنهان سکوتت را آشکار کن
و هراس مدار از آن که بگویند
ترانه بیهودگی نیست
چرا که عشق
حرفی بیهوده نیست
حتی بگذارآفتاب نیز برنیاید
به خاطر فردای ما اگر
بر ماش منتی است؛
چرا که عشق،
خود فرداست
خود همیشه است
بیشترین عشق جهان را به سوی تو میاورم
از معبر فریادها و حماسه ها
چرا که هیچ چیز در کنار من
از تو عظیم تر نبوده است
که قلبت
چون پروانه یی
ظریف و کوچک وعاشق است
ای معشوقی که سرشار از زنانگی هستی
و به جنسیت خود غره ای
به خاطر عشقت!-
ای صبور! ای پرستار!
ای مومن!
پیروزی تو میوه حقیقت توست
رگبارها و برفها را
توفان و آفتاب آتش بیز را
به تحمل صبر
شکستی
باش تا میوه غرورت برسد
ای زنی که صبحانه خورشید در پیراهن تست،
پیروزی عشق نسیب تو باد!
***
از برای تو، مفهومی نیست -
نه لحظه ئی:
پروانه ئیست که بال میزند
یا رود خانه ای که در حال گذر است -
هیچ چیز تکرار نمی شود
و عمر به پایان می رسد:
پروانه
بر شکوفه یی نشست
و رود به دریا پیوست..
احمد شاملو
متن زير منتخبي است از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم
نوشته زنده ياد نادرابراهيمي
هم سفر
در اين راه طولاني - که ما بي خبريم
و چون باد مي گذرد
بگذار خرده اختلاف هايمان با هم باقي بماند
خواهش مي کنم ! مخواه که يکي شويم ، مطلقا يکي
مخواه که هر چه تو دوست داري ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نيز باشد
مخواه که هر دو يک آواز را بپسنديم
يک ساز را، يک کتاب را، يک طعم را، يک رنگ را
و يک شيوه نگاه کردن را
مخواه که انتخابمان يکي باشد، سليقه مان يکي و روياهامان يکي
هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معني شبيه بودن و شبيه شدن نيست
و شبيه شدن دال بر کمال نيست بل دليل توقف است
عزيز من
دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است؛
واجب نيست که هر دو صداي کبک، درخت نارون ، حجاب برفي قله ي علم کوه ، رنگ سرخ و بشقاب سفالي را دوست داشته باشند
اگر چنين حالتي پيش بيايد، بايد گفت که يا عاشق زائد است يا معشوق
يکي کافيست
عشق، از خودخواهي ها و خود پرستي ها گذشتن است اما، اين سخن به معناي تبديل شدن به ديگري نيست
من از عشق زميني حرف مي زنم که ارزش آن در "حضور" است
نه در محو و نابود شدن يکي در ديگري
عزيز من
اگر زاويه ديدمان نسبت به چيزي يکي نيست ، بگذار يکي نباشد
بگذار درعين وحدت مستقل باشيم
بخواه که در عين يکي بودن ، يکي نباشيم
بخواه که همديگر را کامل کنيم نه ناپديد
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چيز که مورد اختلاف ماست بحث کنيم
اما نخواهيم که بحث ، ما را به نقطه ي مطلقا واحدي برساند
بحث، بايد ما را به ادراک متقابل برساند نه فناي متقابل
اينجا سخن از رابطه ي عارف با خداي عارف در ميان نيست
سخن از ذره ذره ي وافعيت ها و حقيقت هاي عيني و جاري زندگيست
بيا بحث کنيم
بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم
بيا کلنجار برويم
اما سرانجام نخواهيم که غلبه کنيم
بيا حتي اختلافهاي اساسي و اصولي زندگي مان را ،در بسياري زمينه ها، تا آنجا که حس مي کنيم دوگانگي، شور و حال و زندگي مي بخشد
نه پژمردگي و افسردگي و مرگ ،.......... حفظ کنيم
من و تو حق داريم در برابر هم قد علم کنيم
و حق داريم بسياري ازنظرات وعقايد هم را نپذيريم بي آنکه قصد تحقيرهم را داشته باشيم
عزيز من ! بيا متفاوت باشيم
هستي به همه عشق مي ورزد. هستي نسبت به ما بي تفاوت نيست. اگردر ظاهر اينگونه به نظر مي رسد به اين دليل است كه ما بي تفاوت هستيم. هستي فقط باز مي تاباند. همچون آيينه اي است كه ما را باز مي تاباند. ما را منعكس مي كند. اگر بر سر او فرياد بكشيم بر سر ما فرياد مي كشد. اگر براي او آواز بخوانيم براي ما آواز مي خواند. هركاري انجام دهيم هزاران بار بيشتر از آن را به خود ما باز مي گرداند، زيرا عمل ما از تمامي سطوح هستي به ما باز مي گردد.
هستي به اين دليل بي تفاوت به نظر مي رسد كه ما عشق نمي ورزيم. اگر به هرچه هست- به رودخانه، به كوه، به ستارگان، به انسانها و به حيوانها- عشق بورزي، اگر با عشقي ژرف خودت را غرق در زندگي كني و با همه هستي گرم و صميمي شوي، هستي با تو گرم و صميمي مي شود. هستي هميشه هرچه را كه از تو بگيرد به تو بازپس مي دهد. هستي به اين دليل بي معنا به نظر مي رسد كه ما معنا نمي آفرينيم. به اين دليل يكنواخت و خسته كننده به نظر مي رسد كه ما يكنواخت و خسته كننده هستيم. برای يك بودا هرگز اينگونه نيست.
بودا مي گفت « لحظه اي كه من به روشني مي رسم، هستي به روشني مي رسد. » تو هرچه باشي هستي همانگونه است.در كانون مراقبه گر باش و در پيرامون عاشق تا شاهد دگرگوني هستي شوي. هستي همان هستي است. تويي كه دگرگون مي شوي وبا دگرگوني تو، ديری نمي پايد كه كل هستي همراه با تو دگرگون مي شود
آينهها و شبپرههاي ِ مشتاق را به من بده
روشني و شراب را
آسمان ِ بلند و کمان ِ گشادهي ِ پُل
پرندهها و قوس و قزح را به من بده
و راه ِ آخرين را
در پردهئي که ميزني مکرر کن
□
در فراسوي ِ مرزهاي ِ تنام
تو را دوست ميدارم
در آن دوردست ِ بعيد
که رسالت ِ اندامها پايان ميپذيرد
و شعله و شور ِ تپشها و خواهشها
بهتمامي
فرومينشيند
و هر معنا قالب ِ لفظ را واميگذارد
چنانچون روحي
که جسد را در پايان ِ سفر
تا به هجوم ِ کرکسهاي ِ پاياناش وانهد
در فراسوهاي ِ عشق
تو را دوست ميدارم
در فراسوهاي ِ پرده و رنگ
در فراسوهاي ِ پيکرهاي ِمان
با من وعدهي ِ ديداري بده
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
ز اندوه دل دیوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق دیوانه من
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
بروی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
سالیان سال
زیر باران
خیس ِ خیس
قدم زده ایم
از مسیر باغ بنفشه عبور کرده ایم
برای تشنگی
از فراوانی
از چشمه های زلال
شعر سروده ایم
هنوز هم
وقتی که باران
در پشت پنجره راه می افتد
مرا خواب باغ بنفشه
بیدار می کند
هنوز هم
خاطرات خوب و بد
در سایه روشن های زندگی
نفس های عمیق می کشند
هنوز گاه
تاریخ عمر من با عطر بنفشه و باران
به روز می شود
چگونه است !!!؟
چرا این همه لذت
کفاف خوشبختی را نمی دهد ؟
از یاد مبر هنگامی که سفر آغاز میشود
رسیدن به مقصد آن قطعی است
تردید طی راه می آید و میرود
اما رسیدن به مقصد سفر حتمی است
هیچ کس ممکن نیست
درانجام آنچه خواست خداست شکست بخورد.
وقتی که فراموش می کنی به یاد آر
که همراه خدا
در حالی که پیام او را در قلب داری
گام بر میداری.
باداشتن چنین امیدی
چه کسی ممکن است ناامید شود؟
نا امیدی و یاس می آید و میرود.
اما بیاموز
که فریب آن را نخوری
پشت هر نا امیدی
واقعیتی وجود دارد
و آن حضور خداست
وقتی که عشق خدا فقط یک لحظه با تو فاصله دارد
چرا نا امیدی را می پذیری؟
نهایت سفر حتمی ست
و خدا آن را تضمین کرده است
تو در اینجا بیگانه ای
اما به آن کس تعلق داری که به تو عشق می ورزد.
کمک او را بخواه
تا صخره ها را کنار زند.
ما سفر را آغاز کرده ایم
مقصد سفر از دیر باز
میان ستارگان نوشته شده است
در آسمان ها جای گرفته است
و جاودانه..خاموش..تغییر نیافته..تغییر نیافتنی
در تمامی اعصار میدرخشد
نهراس!
ما فقط سفری قدیمی را ادامه میدهیم
که از قبل آغاز کرده ایم
ما دوباره به راهی میرویم
که قبلا در آن بوده ایم.
سرآغاز تازه ی ما
اطمینانی را در بردارد
که سفرتاکنون فاقد آن بوده است.
به آسمان بنگر
و تقدیر حتمی خود را دریاب!
که دنیا تا بحال از تو پنهان میداشت
ولی اکنون خدا آن را برتو آشکار کرده است.
بیا در سکوت منتظر شویم
سجده کنیم
و او را شکر گزاریم که ما را فراخوانده
اکنون آسوده خاطریم که تنها نمیرویم
زیرا خدا اینجاست
اکنون میدانیم که دیگر راه را گم نخواهیم کرد.
نغمه ای که لحظه ای متوقف شده بود
دوباره آغاز میشود.
هرچه در اینجا هست
جان میگیرد
نیرو می یابد
و لبریز از امید میشود.
تا دنیا خاموش شود
و همه ی کابوس ها را فراموش کند.
اکنون بیا بیرون رویم
و دنیای تازه را مشاهده کنیم.
ستاره ی سحر امروز
به دنیائی تازه می نگرد
که در آن خدا را خوش آمد میگوید.
تو خاموش هستی
و در خاموشی
در مسیری بی بازگشت به خانه میرسی
و عاقبت در آرامش هستی...
مرا پوشانده
نگاه می کنم به شناسنامه ام
که از تکثیر پدران پدرم پرشده
و مادر
فقط نام کوچکی است که در حوالی پدر تعریف می شود!
من از 20 سالگی ام شروع می شوم
و صفحه اختصاصی من
قانون سیاه کفن و تور سفید را نقض کرده..
حالا همه جا مرا با همین چند صفحه می شناسند
ولی من معتقدم
من از شعر زاده شدم
و این فرزند خوانده گی
سالهاست که پدرم را دچار آبرو کرده
و مادرم منتظر ادامه ی من است .
تولدم از لحظه ی یک ادراک منشعب شده
حتی هزار بار مردنم را روی دفترم ثبت کرده ام
ولی چرا ستون مرگ
همیشه خالی از این بیداری است ؟!
و وصله های ایمانم از تکه تکه های فهم.
هنوز هم که هنوز است
جالی خالی خدای شما را با هیچ تصوری پر نکرده ام
من شعرها پیش اعتراف کرده ام
که گروه خونی من نه آ هست نه ب
من دختر خلف آب هستم
روان
جاری
سرگردان
و از روانی همین جریان بود
که سرگردانی ام این بار
به سمت وزش تنفس تو رو کرد
نسیم می شوی
می خوابم
باد می شوی
می تازم
و طوفان که می شوی
طعم بی قراری موج می دهم
و چنان سر به صخره ها می کوبم
که جنازه ام تکه تکه می شکند
حقیقت ابلهانه ای است
وقتی برای اثبات حضور تو
هیچ نشانه ی محکمه پسندی لای شناسنامه ام نیست
من از تراکم ثانیه ها با تو حرف می زنم
از فاصله ی زیست تا مرگ
واین بردار پیچیده
لای این هویت استعاری درک نمی شود
من از تو پرم
از تو
از تو
از تو
و از درد
درد
درد
درد
چرا هیچ اتفاقی
دستهایت را روی گونه هایم خواب نمی برد؟
و هیچ تصوری از معجزه
این عادت دردآور "دوستت دارم " را خرق نمی کند ؟
امشب تمام شناسنامه ام را خواهم سوزاند
و تو را به گونه ای دیگر اثبات خواهم کرد
از زمانی که حوا سیب را خورد
زمین
همیشه منتظر خیانت یک تازه گی است .
از امشب
با تمام واژه ها خواهم خوابید
و تمام خودم را به شعر خواهم فروخت
چنان مست خواهم شد
که نعشم روی کاغذها فسیل شود
یک روسپیگری مدرن!
این چند صفحه شعر خفیف
برای فریاد زدن تو
کافی نیست
برای اثبات تو
باید بیشتر از اینها شاعر شوم .

